اسكندر بيگ تركمان

555

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

قلبابا معروض داشت كه تقصيرى كه تا غايت در مواد خدمتكارى واقع شده به جهت رعايت نمكخوردگى و پاس حقوق ولينعمت بود بعد اليوم حضرت خان ولينعمتند آنچه از دست آيد در خدمتكارى و جانسپارى تقصيرى نخواهد بود اما مولانا قراحسن خدمت خود ظاهر ساخته عرض كردند كه او ميخواست بهرات رود و قلعهء هرات را استحكام داده لواى مخالفت افرازد و ما او را بعنف و اكراه آورده‌ايم مجملا عبدالمؤمن خان در مقام انتقام درآمده گيرانيد اول بتفحص اموال و اسباب او پرداخت از كشته شدن دو پسر مير قلبابا بامر عبدالمؤمن خان مردم خراسان استماع شده كه از اموال مير قلبابا تا پنجاه هزار تومان در خراسان و ماوراء النهر بحصول پيوست و بعد از اخذ تفصيل اموال در مقام سياست درآمده فرمود كه هر دو پسر او را در برابر پدر بطريق گوسفند ذبح كردند و گفت قتل پسران در مذاق پدران تلخ مىباشد يا نه پس تو چگونه در ميان من و پدرم فساد كرده ميخواستى كه پدر مرا ضايع كرده از پا درآورده بعد از قتل پسران چنين مسموع شد كه خود تيرى بر سينهء او زد ديگران باتمام كارش پرداختند و بعقوبت تمام كشته شد و در اول حال سليمان يساول را بحراست هرات فرستاده بعد از آن حكومت آن ولايت را بحاجى بى كه از ملازمان دولتخواه او بود روانه نمود و او بسرعت و استعجال بهرات رسيده به چهار بالش حكومت تكيه زد . قتل مير قلبابا اكنون بر سر احوال عبدالمؤمن خان باز گرديم در وقتى كه فرستاده‌هاى محمد باقى اتاليق متعاقب يكديگر ببلخ رسيدند و او را از بيمارى پدرش و خرابى احوال او خبر دادند از مبالغهء كه محمد باقى اتاليق درآمدن او به زودى كرده بود بفكرهاى دور افتاده چون بامراى عبد الله خان به جهت مخالفتى كه در زمان حيات پدر به او كرده بودند بىاعتماد بود [ 381 ] در رفتن سمرقند عاجلا تأخير مينمود . بالجمله باحضار عساكر خود فرمان داده با غلبه و ازدحام تمام از بلخ بيرون آمده بتأنى طى مسافت مينمود و كسان پيشتر فرستاده منزل به منزل مترصد اخبار بود و شهرت داده بود كه پدرم بيمار است بعيادت او ميروم همان روز كه فوت عبداللّه خان در سمرقند شيوع يافت چند كس جهة رسانيدن اين خبر روانهء اردوى عبدالمؤمن خان شدند كه بمژدگانى بهره‌مند گردند كسى كه اول رسيد مژده داد اعتماد نكرده آن شخص را گيرانيده فرمود كه زبان او را از كام او بيرون آرند اما بفعل نيامد . شخص دويم كه رسيد مژده داد دانست كه وقوع دارد به او هم اعراض كرده گفته بود كه خبر فوت پدرانرا بپسران آسان آسان نميتوان گفت شما چرا بىتأمل به من خبر داده خاطر مرا محزون ميسازيد و گريه‌هاى شادمانى ميكرد اما از بشاشت و خرمى در پوست نميگنجيد . شخص سيم كه آمده خبر رسانيد و اتفاق محمد باقى ديوان بيگى و ساير امراء را بسلطنت خود شنيد ترك خوددارى كرده مجلس عالى پادشاهانه آراسته بر تخت سلطنت جلوس كرد و نقاره‌هاى شادمانى باسم او بنوازش درآوردند . اما همچنان بتأنى ميرفت روز بروز امراء و عساكر اوزبكيه از اطراف و جوانب باستقبال شتافته كورنش مينمودند در اثناى طريق شنيد كه هزاره سلطان برادر زادهء عبدالله خان كه در حدود